سخت

درمان

Difficult

to

Cure


فراق

فکر نمیکردم اصلا" ککشم بگزه! فکر نمیکرد اصلا" ککشم بگزه!
فکر نمیکردم رفتنت براش مهم باشه! فکر نمیکرد رفتنت براش مهم باشه!
فکر میکردم براش اونقدر اهمیت نداری! فکر میکرد براش اونقدر اهمیت نداری!

ولی همه اینها فکر بود، فقط فکر!

ککش گزید! بدجوریم گزید! ناراحت بود، تو فکرت بود، هنوزم تو فکرته...
رفتنت براش خیلی مهم بود! باورش نمیشد، برآشفت، لحظه لحظه میگفت که "الان باید تو فرودگاه باشی"، "الان باید تو هواپیما باشی"، ...
براش اهمیت داری! خیلیم داری! به هر حال سه سال با هم بودین...

میدونم این جدایی برای جفتتون سخته، و احتمالا" برای تو بارها سخت‌تر،
اون دورو برش شلوغه، ولی تو تنها...

... هر دومون تنهای تنها، هر کدوم یک ور دنیا
جای تو خالیه اینجا، جای من خالیه اونجا ...
ازت میخوام که نگذاری فاصله احساس قشنگ بینتون رو خراب کنه!
ازت میخوام که نگذاری از دل برود هر آنکه از دیده برفت بینتون تعبیر بشه...

سفرت به سلامت
سخت درمان




سلاطین فلزی

بعد از مدتها تو خیابون انقلاب قدم میزدم و ویترین کتابفروشیها رو نگاه میکردم، پشت ویترین یه کتابفروشی تعداد زیادی کتاب ترانه‌های خوانندگان غربی (lyric) بود،
عناوین رو نگاه میکردم و میدیدم که ترانه‌های کدوم خواننده‌ها ترجمه و چاپ شده، خوب میشد حدس زد خواننده‌های پاپ (عمدتا" در پیت) همونطور که تو دنیا زیاد طرفدار دارن، تو ایرانم کم طرفدار نیستن.
یه کتاب نظرم رو جلب کرد سلاطین فلزی مجموعه ترانه‌های گروه Manowar، خوشحال شدم به هرحال این گروه جزو گروههای مورد علاقه‌ام است، رفتم تو مغازه کتاب رو ورداشتم، از ظاهر صفحه‌بندیش خوشم نیومد ولی با اینحال خریدمش،

بعد چند روز فرصت کردم نگاش کنم، پیشگفتارش با این پاراگراف شروع میشه:

چند سالی است که از بچاپ رسیدن، ترانه‌های موسیقی‌دانان و گروههای موسیقی غربی می‌گذرد. اکثر این کتابها حاوی ترانه‌ها و تاریخچه فعالیت گروههای راک و متال است و از موسیقی‌دانان و گروههای دیگر مطالب اندکی به چاپ رسیده‌است.
با خودم میگم بابا تو بازار که فقط کتاب ترانه‌های خواننده‌های پاپ پیدا میشه.... چند پاراگراف جلوتر:
متاسفانه در اکثر کتابهایی که با این مضمون تاکنون به چاپ رسیده ما شاهد آن هستیم که مولف یا مترجم آن سعی در شناساندن و معرفی سبک و نوع موسیقی آن گروه یا فرد دارد، اما با مطالعه آن کتاب متوجه می‌شویم که محتوای آن تماما" شامل ترانه‌ها و ترجمه آنها و در نهایت مختصری درباره تاریخچه فعالیت آن گروه است و همین.
و بالاخره چند صفحه بعد
در جایی مطلب جالبی از دوستی که ظاهرا" طرفدار سبک متال هم بود خواندم در مورد گروه متالیکا نوشته بود "متالیکا متال نیست"؛ به چه علت؟ "زیرا در اجراهای زنده خود سر و دست حیوانات و انسانها را نمی‌درند و اعمال کثیف و غیر اخلاقی از این قبیل را که خاص گروههای تازه به دوران رسیده متال است را انجام نمی‌دهند.
بعد در مورد خود گروه و مضمون بالای(!) ترانه‌های گروه مطلب نوشتن و ...!

فکر میکنم، تا جایی که یادم میاد ترانه‌های این گروه فقط مجیز موسیقی متال رو گفتن، مجیز گروهشون رو گفتن، و گاهی هم اشعار حماسیه؛ به نظر من ترانه‌هاشون از نظر مضمون چیز خاصی نداره، و خود منم فقط به خاطر اجرای موسیقیشون که واقعا" تو سبکشون عالیه طرفدارشونم.
از این میگذرم...
شروع میکنم کتاب رو بیشتر ورق میزنم، صفحه‌بندی بسیار ضعیفه! حتی یک ترانه و ترجمه‌اش لزوما" روبروی هم نیستند و یه جاهایی هی باید ورق رو برگردوند تا یک ترانه و ترجمه‌اش رو بشه بطور متناوب دید!

نگاهی به ترجمه‌ها میندازم، باورم نمیشه! چطور این دو نفر (فراز بهروز و ا. سهیل عبدی) به خودشون اجازه دادن این کتاب رو تهیه کنند؟ آخه یکی نیست بگه شما که از زبان انگلیسی قد ... هم نمی‌فهمید مجبور بودید این کتاب رو تهیه کنید؟ یکیشون با افتخار گفته چند سال قبل یک کتاب دیگه اسم آزادی یا مرگ (ترانه‌های گروه متالیکا) تهیه کرده، که خوشبختانه داخل اون کتاب رو ندیدم!

واقعا" نمیدونم چطوری یه عده به خودشون اجازه یه همچنین حرکاتی رو میدن؟ تو مقدمه میان یه عده چرند میگن، کار بقیه رو اینطوری نقد میکنن و بی‌ارزش میدونن. خیلی راحت و بدون شناخت و دلیل القابی مثل تازه به دوران رسیده (که فکر کنم به خودشون بیشتر بیاد) رو به گروه‌ها و هنرمندان(ی که احتمالا" نمی‌پسندن) نسبت میدن. و در نهایت هم یه عده متن فارسی رو که به متن انگلیسی متناظرش هیچ ربطی نداره به عنوان ترجمه مینویسن.
پشیمونم به خاطر پولی که بابت این کتاب دادم.




سوزن ریز حقیقت در میون انبار کاهه!

نه تنها جمهوریخواهها و دموکراتهای آمریکا، بلکه حتی طرفین جنگ شمال و جنوبشم تو توهین کردن به هم نسبت به جناحهای سیاسی ایران کم میاوردن!
تازه کاش توهین کردن جناحها به هم بود فقط! در واقع توهین مستقیم به نظر چهار سال پیش حداقل 70 درصد مردم !
یکی نیست بگه: داداش، جای تاسف داره که مردم فضله موش رو به امثال تو ترجیح میدن.
اونوقت باز میگن سیاستمداران آمریکا ... و سیاستمداران ایران ...


اسرائیل حدود یکی دو ماه پیش مناطقی رو تو سوریه بمباران کرد! نتیجه‌اش چی بود؟ یه عده کشور این حرکت رو محکوم کردن و قضیه تموم شد.
چند سال پیش هم که عراق رو بمباران کرد، بازم یه عده کشور این حرکت رو محکوم کردن و قضیه تموم شد.
حالا تهدید کردن که میخوان به نیروگاههای هسته‌ای ایران حمله کنند. نظر من رو بخواید، حمله میکنن و بازم یه عده کشور این حرکت رو محکوم میکنن و ...


هفته پیش در یک مانور در کنار نیروگاه اتمی بوشهر دو نفر شهروند عادی کشته شدند. (مثل اون جک که طرف تو مانور نظامی اسیر میشه!)
نمیدونم واقعا" قضیه اتفاقی بوده و یا هدف نشون دادن نیروهای تدافعی در کنار نیروگاهها بوده؟


نمیتونم قبول کنم ایران که فعالیتهای هسته‌ایش رو هجده، نوزده سال پیش (یعنی در سالهای جنگ) شروع کرده هدفش تولید سلاح نبوده. حالا ممکنه بعد از جنگ این هدف عوض شده باشه و دیگه هدف اول ایران تولید سلاح نباشه، ولی آیا اون موقع هدف دیگه‌ای برای دسترسی به انرژی اتمی داشت؟
یکی از دوستام در مورد علت موضع‌گیری کشورهای اروپایی در مورد برنامه‌های هسته‌ای ایران نظر بامزه‌ای داشت. میگفت کشورهای اروپایی واسه این شاکی شدن که خودشونم هجده نوزده سال نیست که برنامه‌های هسته‌ایشون شروع شده. :))




شب یلدا

شب یلدا
منقل آتش
سیب زمینی تنوری
تخمه تو هوای سرد
دب اکبر
دب اصغر
ستاره قطبی
تو حیاط
سرده هوا
آتش گرم
دود قلیون دو سیب
با دو تا دوست
مرور خاطرات
چطوری دوست شدیم؟
قصه اسمها...
جای محمد خالی
نام تو
نام تو
آزانس نیمه شب
نوازش سگ
خداحافظ
بهترین شب
گیر مامان و بابا...




توقعات درست، توقعات نادرست

دوست ندارم به خاطر اینکه مثل همه مردم بشم، اشتباهاتشون رو منم انجام بدم.
میدونم تو این جامعه بزرگ شدم، تو این مردم بزرگ شدم، نمیتونم یه تنه به جنگ رفتارها و باوراشون برم، و خیلی از اشتباهات و باورهای غلطشون رفتار و باور منم هست.
ولی دلیل نمیشه نخوام حداقل تو حریم خصوصی زندگیم یه جور دیگه باشم و یه جور دیگه فکر کنم.


وقتی یکی که دوستش داری از اتفاقات و رفتارهایی که بین خودش و یکی دیگه اتفاق افتاده تعریف میکنه؛ وقتی مشکلات، دعواها، گفته ها، رفتارها، غیبتها و ... رو از دید خودش تعریف میکنه حرفشو باور میکنی، دوستت رو تو این جریان محق و مظلوم میبینی و از طرف مقابلش یک موجود خبیث تو ذهنت میسازی. این رفتار کاملا" طبیعیه و معمولا" اون کسی که دوستش داری هم همین توقع رو ازت داره. ولی آیا درسته؟
خودمم همینطورم، از دوستام و نزدیکام توقع دارم تو اون شرایط طرف منو داشته باشن. و به تبع منم تو شرایط مشابه طرف اونها رو دارم، تو ذهنم اونی که دوست دارم رو محق و مظلوم میدونم و طرف مقابلش رو یه ظالم و یه موجود پستی که از انسانیت بویی نبرده. آیا این کار من درسته؟
جالب اینجاس دوستان و نزدیکان طرف مقابل اون برخورد هم دوست خودشون رو مظلوم و محق میدونن و دوست من رو ظالم و .... برداشت اونا درسته؟

شاید این رفتار در ظاهر طبیعی درست نباشه...
شاید اگه میخوام آدم بهتری باشم باید خودم رو اصلاح کنم...
شاید بهتر باشه از دوستان و نزدیکام متوقع نباشم که با شنیدن حرفهام حق رو به من بدن...
شاید بهتر باشه یه طرفه به قاضی نرم و قبل قضاوت کردن و ظالم و مظلوم کردن افراد به دو طرف اجازه بدم حرفشونو بزنن...
شاید بهتر باشه که حتی نخوام ظالم و مظلوم رو شناسایی کنم، مگه میشه تو یه برخورد انسانی یه طرف صد در صد درست و محق باشه و یه طرفم صد در صد ظالم؟

خواستم که اینطور نباشم. و با شنیدن حرف کسی که دوستش دارم و برام مهمه قضاوت نکنم.
وقتی بهش فهموندم: "به عنوان یه آدم عادی باید حق رو بهت بدم. ولی فقط موضوع رو از دید تو دیدم، پس بذار قضاوت نکنم؛ با اینحال ازت حمایت میکنم." بهش برخورد! از دستم رنجید! و متهمم کرد که....


فکر کنم این دو جمله از دید همه واضح باشن، و کسی نباشه که باهاشون مخالف باشه.

وقتی تو دادگاه قاضی یک نفر رو متهم میکنه به هیچ وجه دلیل این نیست که این آدم همه کارهاش صد در صد غلطه.
و وقتی یک نفر رو محق میکنه بازم دلیل این نیست که این آدم همه کارهاش صد در صد درسته.
ولی آیا این موضوع به این واضحی رو وقتی خودمون تو متنش قرار میگیریم باور داریم؟


صدام

صدام به دام افتاد!
بالاخره دیکتاتور عراق دستگیر شد؛ اگه جنایاتش رو فقط کشتن مخالفین، جنگ با ایران و کویت، بمباران شیمیایی حلبچه و ... بگم در حق خودم و خیلیها مثل خودم ظلم کردم.

من بزرگ شده‌ی جنگم؛
هنوز صدای آژیر قرمز رو یادمه؛
هنوز فرار به پناهگاه رو یادمه؛
هنوز قطعی برق رو یادمه؛
هنوز صدای انفجار رو یادمه؛
هنوز ترس از مرگ رو یادمه؛
هنوز شبی که در بیمارستان بستری بودم و در آسمان شهر هواپیماها و آتش ضدهوایی دیده میشد یادمه؛
هنوز زندگی کردن تو پناهگاه رو یادمه؛
هنوز فرار مردم از تهران رو یادمه....
همه این صحنه‌ها رو هنوز میتونم جلو چشمم مجسم کنم؛
چون من بزرگ شده‌ی جنگم.

میدونم که تاثیرات این جنگ در پس زمینه ذهنم تا ابد میمونه؛ میدونم که به خاطر این جنگ هیچوقت سلامت کامل روحی نخواهم داشت؛ و این مشکل من تنها نیست، مشکل همه کسانی که تو جنگ بزرگ شدنه...
کی انتقام من رو از صدام میگیره؟


چجوری میشه جلو اظهار نظر جهتدار مردم رو گرفت؟
اگه صدام دستگیر نمیشد، میگفتن نقشه خودشونه، و خودشون فراریش دادن تا روابط پشت پرده لو نره.
اگه صدام کشته میشد، میگفتن کشتنش تا روابط پشت پرده لو نره.
اگه صدام خودکشی میکرد، میگفتن خودکشی نبوده و کشتنش تا روابط پشت پرده لو نره.
حالا که صدام دستگیر شده هم میگن صدام واقعی نیست، یا با برنامه و بر اساس روابط پشت پرده و توافق با آمریکا دستگیر شده.


دستگیری صدام مطئمنا" باعث بالا رفتن تعداد رای جورج بوش در انتخابات بعدی میشه. ولی اگه نزدیکتر به انتخابات ریاست جمهوری آمریکا اتفاق میفتاد، رای بیشتری عاید جورج بوش میشد. شاید بوش به خودش میگه که ایکاش صدام به این زودی پیدا نمیشد، و نزدیک انتخابات ریاست جمهوری آمریکا پیدا میشد.


چرا انگلیس، فرانسه و آلمان تو اتحادیه اروپا و آژانس بین المللی انرژی اتمی از ایران حمایت میکنند؟
چرا بقیه کشورهای اروپایی حرکت این سه کشور رو خودسرانه و نه از طرف اتحادیه اروپا میدونن و ناراضین؟
شاید حرفم درست نباشه، ولی عقل من بهم میگه که حتما" این سه کشور امتیازات زیادی گرفتن که اینطوری سنگ ایران رو به سینه میزنن! 10 سال نفت؟ 20 سال نفت؟ 100 سال نفت؟...




اگه کوسه‌ها آدم بودن...

...
اگه كوسه‌ها آدم بودن، ماهيا يه سري هم به هنر مي‌زدن!
از دندون كوسه‌ها نقاشياي خوشگل مي‌كشيدن،
دهنِ گاله‌ي كوسه‌ها رو مثل سالن تئاتر درمي‌آوردن و
نمايشايي راه مي نداختن كه توشون،
بازيگرايي كه نقش ماهيا رو بازي مي‌كردن با دل شاد تو دهن كوسه‌ها مي‌رفتن!
وقت اين شيرينكاريا آهنگاي قشنگم پخش مي‌شد!
اون وقت مذهبي هم راه مي اُفتاد كه مي‌گفت:
زندگي واقعي از تو شكم كوسه‌ها شروع مي‌شه!
...
امروز خیلی اتفاقی وبلاگهای رقص در سلول انفرادی و مسیح سرگردان رو پیدا کردم که هر دو کار یغما گلرویی ترانه‌سرای معاصر است. تمام کارهای این ترانه‌سرا و شاعر رو گوش نکردم، ولی بعضی از اونهایی که گوش کردم به نظرم بینظیرن. راستی کجا میتونم فهرستی از مجموعه کارهاش پیدا کنم؟


خیلی واسم زور داره وقتی صداقت به خرج بدم، سعی کنی حرف راست بزنم و یا حداقل اگه هم حرفی نمیزنم دروغ هم نگم ولی به دروغگویی متهم شم!


پی. جی. وودهاوس: کار درست این است که آدم از کسی عذرخواهی نکند. آدمهای حسابی به عذرخواهی نیازی ندارند و آدمهای نااهل از آن سو استفاده میکنند.


از نوشتن بقیه حرفهام منصرف شدم، واسه همین بازم چندتا نقل قول مینویسم که خیلی خالی نباشه:

  • لرد بایرن: من از صمیم قلب امیدوارم که ما در سراسر زندگی همدیگر را چنیان عاشقانه دوست بداریم که گویی هرگز ازدواج نکرده‌ایم.
  • رادنی دینجرفیلد: من و همسرم در اتاقهای جداگانه‌ای میخوابیم، شام را جدا میخوریم، به تعطیلات جداگانه میرویم و خلاصه هر کاری از دستمان برمی‌آید میکنیم تا از هم جدا نشویم.
  • هلن رولند: دختری که ازدواج میکند توجه چندین مرد را با بی‌توجهی یکی معاوضه میکند.
  • ویلیام شکسپیر: بسا که یک چوبه‌ی دار خوب آدمی را از شر ازدواجی بد خلاص میکند.
  • هنری فیلدینگ: از هر زوج متاهل دست کم یک نفرشان احمق است!
  • ماکس کافمن: مفهوم خوشبختی واقعی را نفهمیدم تا ازدواج کردم، و آن وقت دیگر خیلی دیر شده بود.
  • ساموئل تیلور کالریج: سعادتمندانه‌ترین ازدواجی که در خیال من می‌گنجد ازدواج مردی است ناشنوا با زنی نابینا!
  • مالی مک گی: وقتی مردی بی دلیل برای زنش گل می‌آورد، حتما" دلیلی در کار است!
  • ماکس میلر: قبل از ازدواج با زنم ده سال با او معاشرت داشتم. آن وقت رفتم پیش پدرش و زل زدم تو چشمهاش.
    گفتم: "سلام."
    گفت:"چی میخواهی؟"
    گفتم: "من ده سال است که با دخترت معاشرت دارم."
    گفت:"خب منظور؟"
    گفتم: "حالا میخواهم باهاش ازدواج کنم."
    گفت:"که اینطور، خیال کردم آمدی حق بازنشستگی بگیری" بعد ادامه داد "اگر راسی راستی با دخترم ازدواج کنی یک گاو و سه جریب زمین بهت میبخشم."
    بله، درست متوجه شدید، کاملا" درست؛ هنوز که هنوز است منتظر سه جریب زمینش هستم.
  • ناشناس: اگر ازدواج نبود مردها تمام عمر در این خوش خیالی میماندند که مرتکب هیچ اشتباهی نمیشوند.
  • ناشناس: دو همسری به معنای داشتن یک زن زیادی است، تک همسری هم همینطور!
  • ناشناس: همه ازدواجها شادی بخشند. اشکال در زندگی مشترک بعد از آن است.
  • اسکار وایلد: دنیا دیگر به هر چیزی که شباهتی به زندگی زناشویی سعادتمندانه داشته باشد بد بین شده است.
  • هنی یانگمن: میپرسند راز طولانی بودن زندگی زناشویی ما چیست. ما هفته‌ای دو بار به رستوران میرویم. شمع کوچکی، شامی، موسیقی آرامی و رقصی. البته خانم سه شنبه شبها میروند و من جمعه شبها.



بعضی ندونسته ها که این چند روز فکرم رو مشغول کرده

به گذشته و حالم که نگاه میکنم، گاهی به این نتیجه میرسم که صداقت و روراستی همیشه کار درستی نیست!

نمیدونم مشکل از منه، مشکل از صداقته، یا مشکل از کسانیه که باهاشون صادق بودم؟


توی زندگی تجاری و شغلیم رعایت اخلاق تا اینجا برام بیشتر منفعت به همراه داشته! ولی توی زندگی شخصیم جاهایی هست که رعایت اخلاق (مثلا" همین صداقت) باعث ضررم شده!

نمیدونم که بالاخره باید چیزهایی رو تحت عنوان اخلاقیات رعایت کرد یا نه؟


قراره ناظر و در واقع عضو ارشد یک هیات نظارتی برای یه عده پروژه ملی بشم! اگه بخوام کارم رو درست انجام بدم ممکنه باعث صرر بعضی پیمانکارهایی که کارشون رو خوب انجام ندادن بشم، و برای خودم توی کار دشمن بتراشم و در قبالش ضرر ببینم! اگه هم که کارم رو درست انجام ندم و مثلا" از مشکلات کار چشم پوشی کنم، ممکنه از طرف همون پیمانکارها منافعی بهم برسه(!) ولی آخرش این پروژه ها هم مثل همه پروژه های دیگه کشور میشه که توشون هیات نظارت با پیمانکار زد و بند میکنن!

نمیدونم آخر کارم رو درست انجام بدم یا نه؟


خیلیها وقتی قدرتی ندارن، به صاحبان قدرت ناسزا میگن که کارشون رو انجام نمیدن، وجدان کار ندارن و ...؛ ولی وقتی خودشون صاحب قدرت میشن اگه از قبلیها بدتر نباشن، بهتر نیستن! وقتی اینجور تفکرات رو توی نزدیکانم میبینم نگران میشم!

نمیدونم اگه منم قدرتی برسم، مثل همین خیلیها میشم؟


خیلیها هستند که یه موضوع رو فقط از منظر خودشون میبینن، بعد اونطور که میخوان برداشت میکنن، روی اون برداشت اونطور که میخوان قضاوت میکنن، و در آخر هم حکمی از اون قضاوتشون صادر میکنن و بهش عمل میکنند، و با این کارشون به دیگران ظلم میکنن! برای خود من بارها به خاطر اینطور رفتارها مشکل ایجاد شده.

نمیدونم منم مثل همین خیلیها با این نوع برخورد برای بقیه مشکل ایجاد میکنم؟




وبلاگ سلمان

یکی از مرضهایی که دارم (که مثل سایر مرضهام قرار نیست به سادگی درمان بشه) اینه که وقتی چیزی میفته تو سرم، و یه کاری رو با علاقه شروع میکنم خیلی سخت پیش بیاد که بیخیالش بشم! بعضیها فکر میکنند که پشتکارم خیلی زیاده ولی به نظر خودم این با پشتکار فرق داره، چون کاملا" ارادی نیست، و در مورد چیزهاییه که بهشون علاقه دارم، یا برام جالبن.
همین نوشتن مطلب، چیزیه که الان افتاده تو سرم! فقط امیدوارم واسه این سه روز(!) تعطیلیم باشه (قسمت عمده این مطلب رو روز جمعه نوشتم)، و زود بیخیال شم، و در روزهای کاری هفته وقتمو نگیره.


وبلاگهایی که به طور دائم و مرتب بخونم خیلی کمن! ولی یکی از همین وبلاگهای نادر وبلاگ سلمان (اولین وبلاگ فارسی) است. شاید اینکه سلمان رو از نزدیک میشناسم و یکی از دوستامه و دوستش دارم در این مورد تاثیر داشته باشه، ولی مطمئنم که دلیل اصلی اینکه به وبلاگش مرتب سر میزنم نوع و موضوع مطالبیه که سلمان مینویسه، و الا خیلی وبلاگ نویس دیگه هستند که از نزدیک میشناسمشون ولی به ندرت سراغ وبلاگشون میرم. مطالبی که سلمان مینویسه عمدتا" حول محور جهانی سازی (globalization) دور میزنه، که خیلی مورد علاقه منه؛ جدا از اون حس میکنم که زبونی که باهاش مینویسه برای من خیلی قابل درکه!

یکی از مطالب جالبی که تو وبلاگش دیدم در مورد سندرم رقص گوگل (مطلب روز دوازدهم آذر 1382) بود. جدا از اینکه موضوعی که نوشته خودش خیلی جالبه، یه اشتباه لینک دادن باعث شد که این سایت رو پیدا کنم، که یه وبلاگ غیر فارسیه که عکسها و موضوعات جالبی توش داره.
مثلا" اینجا متن و عکسی درباره اتفاقی که برای حسین برخواه وزنه بردار ایرانی افتاده رو میتونید ببینید.


توی گوگل عبارت miserable failure رو وارد کنید و I'm Feeling Lucky رو فشار بدید و نتیجه رو ببینید. (این رو از اینجا پیدا کردم!)


در حین وبگردی آقای شهریار شهریاری رو کشف کردم؛ ایشون که نویسنده هم هستند و میتونید در مورد کتابهاشون تو سایتشون اطلاع پیدا کنید، سایتهایی جالبی در مورد مولوی، حکیم عمر خیام، حافظ و زرتشتیت ساخته اند؛ تو این سایتها (البته به جز سایت زرتشتیت) میتونید عده زیادی از اشعار این شاعران را به همراه ترجمه شون به انگلیسی پیدا کنید .

من که تا به امروز اسمی از ایشون نشنیده بودم، واقعا" حیفه که همچنین افرادی که برای فرهنگ ایرانی زحمت میکشن گمنام بمونن.


اینجا هم یه اینو پیدا کردم، شاید تکراری باشه:

یه ضرب المثل چینی هست که میگه: یه خر بوست کنه بهتر از اینه که یه بوس خرت کنه.




یک آرزو

بازم زود نوشتنم گرفت، البته نوشتن که نه، اینبار کپی کردن.

اگه تکراريه مهم نيست، واسه خودم نوشتمش! اگه هم تکراري نيست بخونيد قشنگه.

A WISH...

As I sat there in English class, I stared at the girl next to me. She was my so-called best friend. I stared at her long, silky hair, and wished she was mine. But she didn't notice me like that, and I knew it. After class, she walked up to me and asked me for the notes she had missed the day before. I handed them to her. She said 'thanks' and gave me a kiss on the cheek.

I want to tell her, I want her to know that I don’t want to be just friends, I love her but I'm just too shy, and I don’t know why.

11th grade. The phone rang. On the other end, it was her. She was in tears, mumbling on and on about how her love had broke her heart. She asked me to come over because she didn't want to be alone, so I did. As I sat next to her on the sofa, I stared at her soft eyes, wishing she was mine. After 2 hours, one Drew Barrymore movie, and three bags of chips, she decided to go to sleep. She looked at me, said 'thanks' and gave me a kiss on the cheek.

I want to tell her, I want her to know that I don't want to be just friends, I love her but I'm just too shy, and I don’t know why.

Senior year. The day before Prom she walked to my locker. "My date is sick" she said, "he's not going to go". Well, I didn't have a date, and in 7th grade, we made a promise that if neither of us had dates; we would go together just as best friends. So we did. Prom night, after everything was over, I was standing at her front door step. I stared at her as she smiled at me and stared at me with her crystal eyes. I want her to be mine, but she doesn't think of me like that, and I know it. Then she said- "I had the best time, thanks!" and gave me a kiss on the cheek.

I want to tell her, I want her to know that I don't want to be just friends, I love her but I'm just too shy, and I don't know why.

A day passed, then a week, then a month.

Before I could blink, it was graduation day. I watched as her perfect body floated like an angle up on stage to get her diploma. I wanted her to be mine- but she didn't notice me like that, and I knew it. Before everyone went home, she came to me in her smock and hat, and cried as I hugged her. Then she lifted her head from my shoulder and said- 'you're my best friend, thanks' and gave me a kiss on the cheek.

I want to tell her, I want her to know that I don’t want to be just friends, I love her but I'm just too shy, and I don't know why.

Now I sit in the pews of the church. That girl is getting married. That girl is getting married now. I watched her say 'I do' and drive off to her new life, married to another man. I wanted her to be mine, but she didn't see me like that, and I knew it. But before she drove getaway, she came to me and said 'you came!'. She said 'thanks' and kissed me on the cheek.

I want to tell her, I want her to know that I don’t want to be just friends, I love her but I'm just too shy, and I don't know why.

Years passed, I looked down at the coffin of a girl who used to be my best friend. At the service, they read a diary entry she had wrote in her high school years. This is what it read:

I stare at him wishing he was mine; but he doesn't notice me like that, and I know it.

I want to tell him, I want him to know that I don't want to be just friends, I love him but I'm just too shy, and I don't know why. I wish he would tell me he loved me!

'I wish I did too...' I thought to my self, and I cried.

Do yourself a favor! Tell her/him you love them. They won't be there forever.


خوشبختی

اگه شرایط زندگیم رو تا الان تعریف کنم از دید خیلی از شما یک فرد خوشبخت و یا حداقل موفق هستم. تو یک خانواده خوب با پدر و مادری بی نظیر به دنیا اومدم و رشد کردم؛ از هوش بالایی برخوردارم(!)؛ تو تحصیل همواره موفق و زبانزد بودم؛ در بهترین مدارس کشور تحصیل کردم؛ در بهترین دانشگاه کشور و در یکی از بهترین رشته ها تحصیل کردم؛ از لحاظ مالی خانواده ام وضعیت نسبتا" خوبی داره (میلیاردر نیسیتم، ولی برای یک زندگی مناسب مشکلی نداریم)؛ بر اثر یک اتفاق و خوش اقبالی من و سه چهار نفر دیگه توی مسائل کاری ره صد ساله رو یک شبه طی کردیم؛ با پشتکار خودم تو کار خیلی موفقتر شدم؛ بازم به نظر میرسه از لحاظ کاری کاملا" روی شانس هستم و به طور باور نکردنی ای (به خصوص برای خودم) هر روز بهتر از دیروز داره میشه (صا ایران)؛ با توجه به سنم دارم پستی رو احراز میکنم که برای هیچکس (حتی خودم) قابل باور نیست؛ و .... با اینکه هر کدوم اینها که فکرشو میکنم مدتی خوشحالم میکنه! ولی نمیدونم چرا احساس نمیکنم که خوشبختم؟! یعنی روزی احساس خوشبختی میکنم؟


از دید خودم از بین همه این موفقیتهام (حداقل در ظاهر که موفقیتند!)، موفقیتهای یکی دو سال اخیرم (به ویژه در مسائل کاری و تجاری) چشمگیرتر بوده؛ و برام جالبه بدونم چرا حتی در مقایسه با اون سه چهار نفر که با هم اون شرایط کاری برامون پیش اومد، من (و یکی دیگه) سریعتر از بقیه داریم پیشرفت میکنیم؟
تجارت نو بر اساس دانش است و نه سرمایه مالی؛ یعنی در تجارتهای نو سرمایه اصلی دانش است و نه پول! در دنیای امروز با توجه به تنوع و حجم دانش نمیشه توقع داشت یک نفر و یا حتی یک جمع خیلی کوچک دانش کافی برای یک تجارت بزرگ رو داشته باشن، یه ضرب المثل فارسی در این مورد هست که میگه همه چیز را همگان دانند. در این نوع از تجارتها همکاری نقشش خیلی بیشتر میشه، و یک تجارت بلند مدت (و حتی دائم) به پشتوانه توانایی همکاریهای بلند مدته، و به طبع یه تجارت کوتاه مدت بر اساس همکاریهای کوتاه مدت.
یه همکاری زمانی میتونه بلند مدت ادامه پیدا کنه هر دو طرف احساس کنن که به حقشون رسیدن و حقشون تضییع نشده! در واقع تجارتهای نو زمانی پایدارن که به صورت برد-برد باشن. و این احساس زمانی حاصل میشه که هر دو طرف اخلاقیات کاری رو رعایت کنن؛ فکر کنم یکی از مهمترین چیزهایی که من رو از اون سه چهار نفر دیگه جلو انداخت همین باشه! یعنی اخلاقیات کاری، اینکه طوری با هر کس همکاری کنم که بازم حاضر باشه باهام کار کنه.
درسته که این نوع کار کردن در کوتاه مدت منافع کمتری داره، و آدم احساس میکنه که داره یه چیزهایی از دست میده؛ ولی دیگه مطمئن شدم در تجارتهای بر اساس دانش باید اخلاقیات کاری رو رعایت کنم، به حق خودم قانع باشم، نخوام تو یک رابطه دو طرفه از طرف مقابل سو استفاده کنم...


خوب این دفعه خیلی جدی شد، یه چند تا نقل قول دیگه این پایین میگذارم که از خیلی جدی بودن در بیاد:

  • ویکتور برج: کار درست را بابانوئل میکند که سالی یک بار به دیدن دیگران میرود.
  • جوزف گوبلز: این مرد (هیتلر) آدم خطرناکی است. به هر چه میگوید اعتقاد دارد.
  • جرج برنارد شاو: آزادی یعنی مسوولیت پذیری. از همین رو اکثر آدمها از آن وحشت دارند.
  • فرد آلن: کالیفرنیا جای قشنگی است برای زندگی، به شرطی که پرتقال باشی!
  • ماکس بیربوم: در مدرسه کسی از من فرار نمیکرد. آکسفورد از من چنین آدم غیر قابل تحملی ساخت.
  • جرج برنارد شاو: هر که میتواند عمل میکند. هر که نمیتواند درسش را میدهد.
  • نوئل کاوارد: مردم اشتباه میکنند که میگویند اپرا دیگر آن چیزی نیست که سابقا" بوده. اپرا همان است که بود، اشکالش هم در همین است.
  • جان لنون: ممکنه خواهش کنم آنهایی که در قسمت ارزان قیمت نشستن دست بزنن؟ بقیه هم بی زحمت با طلا و جواهراتتان جلینگ جلینگ کنید!
  • مارک تواین: دهانت را ببندی و احمق جلوه کنی بهتر از آن است که با گشودن آن همه شک و تردیدها را از میان برداری.
  • جرج برنارد شاو: وقتی آدم احمق از کاری که میکند شرمنده میشود، عذرش همیشه انجام وظیفه است.
  • هلن رولند: انسان بیش از هر چیز افسوس حماقتهایی را میخورد که وقتی فرصتش را داشته از آنها غفلت کرده.
  • چارلز کیلب کولتن: امتحان چیز وحشتناکی است حتی برای آماده ترین افراد، زیرا احمق ترین اشخاص میتوانند چیزهایی از داناترین آدمها بپرسند که از پاسخ به آن عاجز بمانند.
  • اچ. ال. منکن: ممکن است مردی احمق باشد و خودش خبر نداشته باشد، اما وقتی ازدواج کرد دیگر چنین چیزی ممکن نیست!


راستی بالاخره تنبلی رو گذاشتم کنار و این قالب رو طراحی کردم، به نظر خودم که خیلی خوب و قشنگه (از خود راضی!)!




This page is powered by Blogger. Isn't yours?